shayad eshkal az binahayate darunete!in binahayat belakhare surakhe kase ro ham por mikone! shayadam in kase ta nahayat pore!ki midune?! az in akhari delam gereft...ghabli ro amma dust dashtam! va unyeki ro ke nomidi ro tahghir mikone--->
درونم هنوز فریادی است اینبار اگر خاموشم نکند شصت خبردار شیطان روزگار نشانتان خواهم داد که چشمان آسمان با تمام این شوکت و شکوه .از عشق لبریز است inja, hesse gharibi dare az zendegi,ya's,omid...va un sokute ma'rouf ke engar arameshe ghabl az toufane!!! be omide inke hamishe movafagh bashid :)
غُلُمو نوشته بهزاد خداپرستی غلمو در خواب ناز بود که یک چیزی گفت: پِررررررررررر! با همه سنگینی خوابش، ناخودآگاهش انقدر هشیار بود که غلمو مثل فنر از جا بپرد و بدود بیرون و خودش را به اولین دیواره ای که سر راهش بود بکوبد و توی خودش مچاله شود. بلافاصله جایی که تویش بود با صدایی مهیب رفت هوا و غلمو در نور انفجار قطعات آهن و چوب را دید که توی هوا می چرخیدند و مثل سوزن توی تاریکی فرو می رفتند. - - یا خدا! غلمو این را گفت و سعی کرد به یاد بیاورد که کجاست. تنها چیزی که یادش می آمد این بود که رو به روی بازار شهرداری نشسته بود روی سکویی که دریا را از ساحل جدا می کرد و به رقص نور چراغ های اسکله روی آب خیره شده بود. مد بود و آب تا یک متری پاهایش بالا آمده بود. قلاب دستش بود. - قلاب! رفته بود ماهیگیری.بله. رفته بود ماهیگیری تا ثابت کند که آنقدرها هم که می گویند بی آزار نیست. این را برای خوب بودنش نمی گفتند. بیشتر برای این می گفتند که هرکس حقش را هم می خورد صدایش در نمی آمد. توی گویش بند...
Comments
shayadam in kase ta nahayat pore!ki midune?!
az in akhari delam gereft...ghabli ro amma dust dashtam! va unyeki ro ke nomidi ro tahghir mikone--->
درونم هنوز فریادی است
اینبار اگر خاموشم نکند
شصت خبردار شیطان روزگار
نشانتان خواهم داد
که چشمان آسمان
با تمام این شوکت و شکوه
.از عشق لبریز است
inja, hesse gharibi dare az zendegi,ya's,omid...va un sokute ma'rouf ke engar arameshe ghabl az toufane!!!
be omide inke hamishe movafagh bashid :)