غُلُمو نوشته بهزاد خداپرستی غلمو در خواب ناز بود که یک چیزی گفت: پِررررررررررر! با همه سنگینی خوابش، ناخودآگاهش انقدر هشیار بود که غلمو مثل فنر از جا بپرد و بدود بیرون و خودش را به اولین دیواره ای که سر راهش بود بکوبد و توی خودش مچاله شود. بلافاصله جایی که تویش بود با صدایی مهیب رفت هوا و غلمو در نور انفجار قطعات آهن و چوب را دید که توی هوا می چرخیدند و مثل سوزن توی تاریکی فرو می رفتند. - - یا خدا! غلمو این را گفت و سعی کرد به یاد بیاورد که کجاست. تنها چیزی که یادش می آمد این بود که رو به روی بازار شهرداری نشسته بود روی سکویی که دریا را از ساحل جدا می کرد و به رقص نور چراغ های اسکله روی آب خیره شده بود. مد بود و آب تا یک متری پاهایش بالا آمده بود. قلاب دستش بود. - قلاب! رفته بود ماهیگیری.بله. رفته بود ماهیگیری تا ثابت کند که آنقدرها هم که می گویند بی آزار نیست. این را برای خوب بودنش نمی گفتند. بیشتر برای این می گفتند که هرکس حقش را هم می خورد صدایش در نمی آمد. توی گویش بند...
Comments
خب آدم بالا پايين داره و شاد و غمگين و خيلي جوراي ديگه مي شه و خب اين بالا پايينيا توي نوشته هاش هم مي آند؛ اميدوارم اين يه درّه گذرا باشه.
ok, farz konim intor bashe, amma hameye ina mesle omid "shayad" dare! yani momkene intor bashe ya nabashe! ;)
vase arezu kardan hichvaght mahdudiate zamani vojud nadashte va nadare! khodetun ghezavat konid!
az shoma ham khabari nist, khubin?